کد خبر : ۳۰۱
تاریخ انتشار : ۱۹:۴۸ - ۱۲ آبان ۱۳۹۷
به مناسبت ۱۲ آبان سالگرد درگذشت بهمن علاء الدین؛
"بهمن علاءالدین"، حنجره ی ایل خود بود. در زیر و بم صدای او، آوازهای بختیاری از نو سر برآوردند، تا دورترین آفاق ره بریدند و از قبیله ی عشاق، دل ربودند.
يادداشتي از كوروش سروش پور


او بختیاری بود، از زیلایی های بهداروند، نای و نامش به اصالتی ایلیاتی گره خورده بود، اما به گستره ی طوایف ایرانی، "انسانی" می اندیشید و "مهربانی" می خواند. به همین رو، به حصار ایل خود منحصر نماند، دل های بسیاری به طنین صدایش تپیدن و تندی گرفت، بی آن که همتبارش باشند یا "بختیاری" بدانند.

 مرگش هنگامه ای بود؛ زاگرس لرزید و به خروش آمد. شین و شیون از مرد و زن، از کوی و برزن، برخاست. دهل ها به درد و دریغ کوفتند، ساز و کرنا چپی نواختند. برنوها تیر انداختند، زنان کمند گیسوان رها کردند و آشفتند، مردان خشت به هم کوبیدند، گل به سر مالیدند، اسب، کتل بستند، و گرد "وار" گرداندند و این همه، آیین کهن بختیاری بود در سوگ بزرگان خود، سوگواره هایی که دیرسالی است از یاد رفته اند اما مرگ "بهمن علاءالدین" آنها رابه یادشان آورد؛ که او خود، یاد آورد کهن ترین اصالتشان بود!

در کوچ او، که پایانی بر عصر کوچ گردی بختیاری اش می توان شمرد، تنها بختیاری ها به سوگ ننشستند، بندری ها، قشقایی ها، عرب ها، مناطق ترک نشین، لرهای دیگر از هر تش و تیره ای، کردها، کورمانج ها، لک ها و ... هم ماتم گرفتند. در تهران، اصفهان، شیراز، اراک و بسیاری از شهرهایی که بختیاری نیستند، حتی در آلمان، آمریکا، کانادا، کویت، امارات عربی پرسه و سوگواری برگزار گردید. 

"هنگامه ی مرگ" او، زمانی شگفتی اش بهتر درک می شود که به یاد آوریم او خنیاگری بختیاری است و تنها درباره ی فرهنگ زیستی و دودمانی خود، خوانده است. از مولفه هایی که تنها برای همتباران او آشنایند. اما عجب این که با آوازهایش سرزمینی را به خود مشغول داشته. "تورج زاهدی" پژوهشگر موسیقی بر این باور است که بهمن علاءالدین، همچون قمر، اقبال آذر، سیف و شجریان، آواز و منزلت آن را میان ایرانیان تعالی بخشیده است.

او خلوت گزیده بود، قیل و قال نداشت، جلوه گری نمی کرد از جمع و شهرت گریزان بود، به مصاحبه ای، و حضور در هیچ محفلی تن در نمی داد، عکسی نمی انداخت. حتی روی جلد نوارهایش، اسم واقعیش را نمی نوشت، "مسعود بختیاری"، هویت مثالی و نامی مستعاری بود که فردیتش را بر ملا نمی نمود چنان که سه دهه آواز می خوانده ولی کسی تصویری از او ندیده بود، حتی خیلی از مردم و شاگردان و همکارانش نمی دانستد، بهمن علاءالدینی که می بینند؛ همان "مسعود بختیاری" است. این موضوع پیش از آن که به تحمیل و محدودیت های ممیزی مربوط باشد، به روحیه ی متین و وارسته ی او برمی گشت. او در بهار و پاییز که هنگام کوچ و کشت و دروست، چون ناشناسی به کشتگران و کوچگران می پیوست برایشان آواز می خواند و از آنان آوازهای کهن، همچنین واژه های دیرین را فرا می گرفت. امروز بسیاری از بختیاری های واژه ها، موتیف ها، ملودی ها و تصنیف های اصیل ایل خود را از حنجره ی حریری او شنیده اند و به یاد دارند. 

بهمن علاءالدین، تجسد موسیقیایی فرهنگ و زیست بوم بختیاری است. شور زادن را به یاد می آورد و شکوه رُستن را، کودکی آب ها را در بلوغ صدایش می بینیم، و کهن ترین انگاره های آدمی را در مواجهه اش با طبیعت حس می کنیم او چون هر هنرمند اصیلی، خویشکار طبیعت است، از او ریشه دارد، و با او گفت و گو. انگاره های کایناتی اش- چون عصر اساطیر- با پدیده های طبیعت در آمیخته اند؛ باد و باران، دار و درخت، کوه و کبک و... مولفه هایی شعورمندند که می توان با آنها تعاملی در انداخت و به جان جهان نقبی گشود. آن چنان که خود شاگردی طبیعت را کرده، از او شعر آموخت. نغمه و آواز و آیین زیستن فراگرفت. باور به طبیعت چنان در دلش ریشه داشته که می گفت او را پس از مرگ در پوسته ای از بلوط به خاک بسپارند!

 ما با او همزمان بودیم اما او با ما معاصر نبوده. به گذشته های بی برگشت می اندیشید، به ایل و مال و "لامردون"، به  اسب و ماه و چشمه. به شب ماهتاب و "تش و تولگ". به آسمان و "آسماری". به کوه و کمر. به "کوگ تاراز". به عشق و دلتنگی. به رفتن. به "بار وندن" به "مال کنون". به گریختن از "گورآو" و رسیدن به چشمه. به "آستاره" صبح خطاب می کرد، که در تاریکی شب به انتظار اوست، مبادا که او را فراموش کند، و ...

این همه، آن گونه که می پندارم، انگاره ی مشترکی است که آدمیان را فارغ از هر نگاه و باور دینی، تا روزگار بی واژه ی اساطیری، خویشاوند یکدیگر کرده است و از چنین آیینی گفتن، شاید راز محبوبیت بهمن علاءالدین در نزد هر قوم و قبیله ی بشری باشد!


* - تو چی افتو ، خوت وری به درآو / چی چشمه بای بوی، نه چی گور آو (تو چون آفتاب طلوع کن/ باید چشمه باشی نه گورآب)

* - آستاره صوو بگووین نهلی شو بمهنه/ زیتری دراو که دی ریشه شو بکهنه(به ستاره صبح بگویید اجازه ندهد شب بماند/ زودتر طلوع کند تا ریشه شب درآید)

* - آستاره صوو بگوین ویرت وا مو هم بو/ ز شومی مندیرتم، والله چی مه نو(ستاره صبح را بگویید از من هم یاد کند/ از شب منتظرش هستم مانند ماه نو)
نام:
ایمیل:
* نظر: